آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

315.توپ

چند روزه بالاخره توپ میگی :دی البته میگی دو بیشتر .. امروز توپت افتاد تو باغچه مامانی مبگه اااا توپت گلی شد برگشتی میگی دو گیگی :* به حموم هم تقریبا میگی امو ! خوب عمو و حموم با هم قاطی میشن :)) مامانبزرگه برات یه میمون گرفته بود طبل میزد کلی بهش خندیدی و بهش میگی عمو :دی کلماتت بیشتر شده و چیزای جدید میگی مثلا صدای خروس رو یاد گرفتی میگی گوگو ! اینجا تا صدای خروس میاد خواب باشی هم باجدیت بیدار میشی :) دیروز با انیتا دم در بازی میکردی یهو رفتی دست یه اقاهه که رد میشد رو گرفتی و میکشیش که ببرتت :| با جدیت هم بهش میگی عمو !!! اهان دوغ هم میگی اونم میگی دو ... به هر نوشیدنی ای میگی دوغ البته :*
20 ارديبهشت 1393

313. آمیتیس لوس میشود !

بچه ی لوس دوست ندارم ولی میدونم بخاطر سنت ه ... وقتی چیزی میخوای و بهت نمیدیم وایمیسی اول میگی منه ... بعد که بهت نمیدن میری خودتو پرت میکنی رو زمین و الکی گریه میکنی ! انقدرررر این حرکاتت بانمکه که خنده مون میگیره ولی مجبوریم نخندیم که عادت نشه :* به سختی صدا با دهن رو دارم از سرت میندازم ... نصفه شب باباتو صدا میکردی و تا اون میگفت جونم میگفتی بوووووووب :)) باباتم همین صدا رو میکرد و میخوابیدی   ولی از سرت انداختم :) کلماتت بیشتر شده عمو و دایی هم اضافه شد ... سیب و خیلی چیزای دیگه :* خال رو دستم رو نشون دادی و میگی ا ! میگم خال ه ... میگی خاءه ؟؟؟ میگم نه خال ! و بدین گونه بود که خال رو درک کردی و از هرجاییمون یه خال درمیاری :)...
9 ارديبهشت 1393

314. باغ ایرانی

دیروز رفتیم باغ ایرانی ... خیلی قشنگ بود ... من اصلا از پارک خوشم نمیاد ولی این یکی بسیار متفاوت بود ... انقدر درختهاش بزرگ و قشنگن که نور افتاب تو پارک اذیتت نمیکنه :) امیتیس هم کلی عشق کرد اونجا و درضمن نذاشت درست ازش عکس بندازیم از بس وول خورد :) ...
9 ارديبهشت 1393

312. دماوندیم

از سه شنبه شب دماوندیم ... سه شنبه صبح بابا رفت دفترمرکزی و ما خونه عمه بودیم ... بعدش رفتیم هایپر و شب اومدیم اینجا ... راستی همون روز یاد گرفتی بگی گل که البته میگه گ o  ... به گوجه هم میگی دوده یه جورایی مث 2 10 و گوگه goga :* دیروز بابایی و بابامرتضی داشتن حیاط رو درست میکردن و هربیلی که میزدن تو میگفتی اوووو :)) این دیگه شده صدای بیل :)) شب هم خونه ی بیژن اینا بودیم و رفتیم و باز اومدیم همینجا :)
5 ارديبهشت 1393

311. بیسی

چیزی میخوای بهت میدیم میگی "بیسی " بعضا "میسی " هم میگی :* صندلی میزتحریرت رو خیلی دوست داری ... همه ش تو خونه دستته داری میکشیش اینور اونور ... سرش با بقیه دعوا هم میکنی ! و خیلی بانمک ازشون میگیری و بانمک تر میشینی روش :* کلا عاشق اینی که روی هرچیزی بشینی ... از صندلی و میز و انواع اسباب بازیات تاااا شیشه نوشابه !!! یه کاری میکنی که اشتباهه خیلی بانمک میای وایمیسی میگی "دیدی؟" :* یه روش برقراری ارتباط با بقیه پیدا کردی ! میری جلوی روشون میزنی تو دهنت میگی آآآ !!! بعد اونا که این کار رو میکنن یه فوت همراه با تف و صدا میکنی با جدیت ! که اونا باز باید این کار رو بکنن !!! و بعد سرت رو مث سرسری تکون میدی و میری ! این کارا رو با کسایی که د...
1 ارديبهشت 1393
1